هنوز آدمهائی را می شناسم که انتخاب کردن دیگران را ساده می دانند
و بدون توجه به باطن آنها در انتخاب خود عجله میکنند.
چه شتاب بی ثمری.
هنوز به یاد دارم روزی که من هم با نشستی کوتاه هر چه بودم
و داشتم را در اختیار دیگری گذاشتم اما نشانی هائی که او از خود به من داده بود اشتباه بود.
جاده ای خاکی،کوچه ای بن بست و در نهایت دری با پلاک صفر.
اگر چه یک چنین نشانی ای وجود نداشت ولی
از این راه به تجربه ای رسیدم که هموارترین جاده ها و پر شماره ترین پلاک ها
در آن وجود داشت.
واژه واژه لحظه های بی کسی رو گرچه سخت اما شکستم با قشنگی
غیر ممکن شد فراموشم که حتی من رسیدم تا به سایه های رنگی
چرت کوچه
چرت این کوچه هواس پرت من آتشی زد به دل این خسته تن
آمد و رفت اون نگار بخت من خود به خود همرنگ شب شد رخت من
خط بر آن ناخوش صدای خر زدم بر سر نا کوک کوچه قر زدم
منتظر بر راه او از سر شدم بر نگاه چشم چپ خنجر شدم
قلب من ساعت شد و لحظه شمرد نا امیدی از دلم بیرون ببرد
آشنا شد خلوتم با زندگی جراتی کن تا تو هم از من بگی
گریه زاری من به یادت می کنم با تو اما ترک عادت میکنم
با تو خنده پشت خنده بار لب با تو روشن می شه حتی رنگ شب
